تبليغاتX
خدایا سرای محبت کجاست؟

خدایا سرای محبت کجاست؟

      
 آبي تر از آنم كه بيرنگ بمیرم

از شيشه نبودم كه با سنگ بمیرم

 من آمده بودم كه تا مرز رسيد ن

همراه تو فرسنگ به فرسنگ بميرم

تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبم

شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميرم

+ نوشته شده در  نهم مرداد 1385ساعت 16:10  توسط محمد  | 

می...

+ نوشته شده در  نهم مرداد 1385ساعت 16:7  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  نهم مرداد 1385ساعت 16:6  توسط محمد  | 

 

+ نوشته شده در  نهم مرداد 1385ساعت 16:5  توسط محمد  | 

بوسه باد خزونی، با هزار نامهربونی،

زیر گوش برگ تنها،

میگه طعمه خزونی...!

برگ سبز و تر و تازه، رنگ سبزشُ می بازه،

غرق بوسه های باد و

وحشت روزای تازه

می کَنه دل از درخت و، میشه آواره کوچه

کوچه ای که یادگارِ

روزای رفته و پوچه...

می شینه گوشة کوچه، چشم به آسمون می دوزه

می کُنه یاد گذشته،

دلش از غصه می سوزه...

یاد باد...!

یادِ گذشته شاد باد!

این دلِ زرد و تهی،

در حسرتِ دیدار باد...!

یادِ روزایی که کوچه، زیر سايه تنم بود،

مهربون درختِ عاشق، مستِ عطر نفسم بود

سهمِ من از بوسه باد،

چی بگم ای داد و بیداد!

همه زردی و تباهی،

مُردن و رفتن از یاد...


+ نوشته شده در  نهم مرداد 1385ساعت 16:4  توسط محمد  | 

ن...

 

فقطyou ن

+ نوشته شده در  نهم مرداد 1385ساعت 16:2  توسط محمد  | 

ilove you

+ نوشته شده در  نهم مرداد 1385ساعت 15:59  توسط محمد  | 

تنم...

تنم را بکشم به لب هات
می‌سوزم؟
يا آب می‌شوم؟

 

بگذار برات کتاب بخوانم
بنشين اينجا
کتاب را بگير توی دست‌هات
ورق بزن
دستم را دورت حلقه می‌کنم
از بالای شانه‌ات می‌خوانم کتاب
نفس می‌کشم
لای موهات
ورق بزن.
 


اگر توی گوشت گفتم
دوستت دارم
و فرار کردم چی؟ 


از پله‌های کودکی
بالا می‌آيم
تاب می‌خوری در تنهايی من
عاشقت می‌شوم
نگاهت مرا مرد می‌کند.

دلتنگی‌ام را
به کی بگويم وقتی نيستی؟
تا کجا راه بروم تا تمام شوم؟
مثل يک جاده
...
نيستی که!
من هم عادت نمی‌کنم
آقای من!
همين.

کتاب را بالا بگير ببينم
گاهی هم برگرد و بوسم کن.
حواست به داستان هست؟
نه
بيا از اول شروع کنيم.
ديدی؟
ديدی باز عاشقت شدم؟

 اینو با اجازه از یکی از خواننده های وبلاگم کپی کردم خیلی جالب بود

+ نوشته شده در  نهم مرداد 1385ساعت 15:58  توسط محمد  | 

...

+ نوشته شده در  نهم مرداد 1385ساعت 15:57  توسط محمد  | 

با...

لحظه هاي بي تو بودن اگر چه سخت ميگذرد ولي ميگذرد!!!

رفتنت وتنهايي به من مي آ موزد كه زمونه بي وفاست

اومدم همينو بگم !!!(تنهاترين عاشق)

+ نوشته شده در  نهم مرداد 1385ساعت 15:56  توسط محمد  | 

به...

به كه بايد دل بست؟

+ نوشته شده در  نهم مرداد 1385ساعت 15:55  توسط محمد  | 

خیله دوست دارم (ن)

+ نوشته شده در  نهم مرداد 1385ساعت 15:53  توسط محمد  | 

در این...؟

بگو با من

در این شب های دورادور و بی پایان
که تنهایم
به دنبال کسی هستم
که شمع کوچک تنهائیم را نور بخشاید
و دستم را بگیرد
تا از این گرداب پر اندوه
بیرونم کشاند.
نه پای رفتنی دارم
نه روی ماندنی اینجا
به امید صدائی مانده ام
از سینه ای خاموش
که می دانم زمانی قصه شیرین عشقم را
به گوش این جهان
فریاد خواهد کرد.
نفهمیدی که اخر عشق ورزیدن
درون حجم یک واژه نمی گنجد.
و عاشق بودن و عاشق از این دنیا برون رفتن
دلی دریائی و آزاده می خواهد
شبی آخر
چراغ گرد سوز خانه من هم
به سردی می گراید
اه  اخر ای خداوند محبتها
بگو با من...    
کدامین شب کسی از راه می آید
که چشمانش پناهی بر
نگاه بی سرو سامان من باشد
بگو با من خداوندا
                                                                                ))  یخ

 

+ نوشته شده در  نهم مرداد 1385ساعت 15:51  توسط محمد  | 

وقتی...

http://liiii-staesh-iiiil.blogfa.com/

                                وقتی میشی نیاز من که نباشی پیش من

اشکهای چشمامو ببین که میریزه به پای تو

                                 بازم که بیقرارمو دلواپسی نگاه تو

                                 تموم هستی منی بمون همیشه پیش من

اگر شدم عاشق تو نزار بیتاب بمونم

                                لا لایی شبام تویی نزار که بی خواب بمونم

                                دارم برات شعر میخونم شاید به یادم بمونی

فقط یه چیز اذت میخوام  همیشه عاشق بمونی

                              دوست دارم خیلی کمه ولی جز این چیزی نبود

                              واژه ها رو ولش کنیم عشقمو از  چشام بخون

+ نوشته شده در  نهم مرداد 1385ساعت 15:46  توسط محمد  | 

تنهای من...

+ نوشته شده در  دهم تیر 1385ساعت 11:13  توسط محمد  | 

ای اشک...

+ نوشته شده در  سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:54  توسط محمد  | 

...

+ نوشته شده در  دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:57  توسط محمد  | 

 بنام آنکه ما را به هم رساند....
 
 
بهش نگید که من چه قدر دوستش
 
دارم

بهش نگید که من چه قدردوستش دارم
برای بردن دلش؛کوه راروشونه ام میذارم
بهش نگیددیوونه ی چشمهاش شدم
مست همه شیطونیهاش،عاشق خنده هاش شدم
اگه بفهمه عاشقم؛میره وپیداش نمیشه
کی میدونه؛ عاقبت این دل زارم چی میشه؟
اگه بفهمه عاشقم،قلبش را پنهون میکنه
پیش چشمهای عاشقم؛ رقیب را مهمون میکنه
 
 (تقدیم به تنها عشقم.ن.
+ نوشته شده در  دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:56  توسط محمد  | 

این روز...

اين روزا

+ نوشته شده در  دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:55  توسط محمد  | 

تو می آیی...

تو می آیی

می دانم که می آیی...

تو را دیشب من از لحن عجیب بغض ها یم‌‌*خوب

 فهمیدم...

تو را بی وقفه از بارن پاک چشم هایم*سیر نوشیدم

تو می آیی...می دانم که می آیی

و بر ابهام یک بودن*نگین آبی احساس می بندی*

واز تکرار پوچ لحظه های سرد تنهایی*

مرا بر نبض پر کار شکفتن می نشانی...

تو می آیی...خوب می دانم

که پروانه نشانت را میان قا صدک ها دید

میان قاصدک هایی که از من تا نهایت!دور می شد

تو می آیی و من را از نگاه سرد آیینه*شبیه پسری

ازجنس یک پرواز*

میان گرمی دستان پر مهرت دوباره*باز می گیری

تو می آیی و من این را

شبیه حجم یک بوییدن مطبوع از آواز اقاقی های

سرگردان!

شبیه یک قنوت سبز نیلوفر میان برکه ای عریان*

دوباره*خوب*فهمیدم!

 تو می آیی*می دانم*خوب می دانم که می آیی

و من را*در حریم امن چشمانت*به آرامش*

به فردایی پر از شوق و تپش ها یی مقدس!

می رسانی...

تو می آیی*خوب می دانم که می آیی...

+ نوشته شده در  دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:54  توسط محمد  | 

آرزو...

 

اگر خداوند يک آرزوی انسان را بر آورده می کرد ؛

من آرزو می کردم

دوباره ديدن تو را

و تو آرزو می کردی

نجوای عاشقانه

 

اگر خداوند يک آرزوی انسان را بر آورده می کرد ؛

من آرزو می کردم

دوباره ديدن تو را

و تو آرزو می کردی

 

هرگز نديدن مرا

آنگاه نمی دانم به راستی خداوند کدام را می پذيرفت؟

 

هرگز نديدن مرا

آنگاه نمی دانم به راستی خداوند کدام را می پذيرفت؟

+ نوشته شده در  دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:53  توسط محمد  | 

چه کسی...

چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد

می توانی تو به من

زندگانی بخشی

یابگیری از من

انچه را می بخشی

+ نوشته شده در  دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:50  توسط محمد  | 

من و تو...

two line

 

من وتو متل دو خط موازی؟

نه ، نه !

من تو مثل ودو خط متنافر ؟

نه ، نه !

لا اقل ما توی یک صفحه خالی هستیم !

چه فایده که من ، دهانت را بوییدم و کلامی از عشق هرگز!

چه فایده که گوشهایم زنگ زد و تو حتی صدایم نکردی !

چقدر ما مثل همیم پر از علامت سئوال و پر از تعجب !

و مغرورتر از هم !

درست مثل شعرم!

یادم آمد!

یافتم!

من و تو دو پاره خطیم!

که هیچ وقت امتداد نیافته ایم .

چه کسی ما را امتداد خواهد داد؟

تو؟

من؟

خدا؟

نه ، نه !

من و تو از همه مغرورتریم.!

+ نوشته شده در  دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:49  توسط محمد  | 

...

+ نوشته شده در  دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:48  توسط محمد  | 

تقدیم به هم نفسم!!..

تقديم به  هم نفسم !! ..

 وقتي نگاه مي کردم از گل به خار رسيدم

به گل گفتم :پروردگارا ! .. چه فلسفه اي ست در اين همسايگي و چه حکمتي ست در اين بيگانگي؟؟..

با يه مشت خاطره ي خوب و بد مگه ميشه تا ابد زندگي کرد؟!.. همه جا اشکام سرازير و دل از زندگي سيره .. سيره .. دل داره ميميره و ميره پي کارش ...

اي عزيز!

اي جان من!  

 

 

 .. من براي مرگ خود يک بهانهميخواهم ...

يک بهانه ي پوچ عاشقانه مي خواهم ...

از غمي که مي داني .. با تو بودنم مرگ ست .. بي تو بودنم هرگز! ..

اگر بهانه اين باشد ..

من بهانه مي گيرم و عاشقانه ميميرم

+ نوشته شده در  دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:47  توسط محمد  | 

می بینمت...

می بینمت باران می بینمت ابر

                      می بینمت باران با اندکی صبر

                                          می بینمت چشمه می بینمت رود

                                        یاران همه رفتند دنیای من بدرود

+ نوشته شده در  دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:45  توسط محمد  | 

کاش می شد.

كاش مي شد مثل يك حس لطيف
لا به لاي آسمان پر نور شد

كاش ميشد چادر شب را كشيد

از نقاب شوم ظلمت دور شد

كاش مي شد از ميان ژاله ها
جرعه اي از مهرباني را چشيد

در جواب خوبها جان هديه داد

سختي و نامهرباني را نديد

كاش ميشد با محبت خانه ساخت

يك اطاقش را به مرواريد داد

كاش مي شد آسمان مهر را

خانه كرد و به گل خورشيد داد

+ نوشته شده در  دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:44  توسط محمد  | 

اینم از یاهو.

چه میکنه شیطونکه یاهو ............

+ نوشته شده در  دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:43  توسط محمد  | 

عشق...

عشق از ديدگاه حاج آقا: استغفرالله باز از اين حرفاي بي ناموسي زدي.

(جمله عاشقانه : خداوند همه

جوان ها را به راه راست هدايت کند) عشق از ديدگاه دختر حاج آقا: آه...

يعني مي شه بدون اينکه بابام

بفهمه من عاشق بشم؟ ( جمله عاشقانه : ندارد) عشق از ديد يک ر

ياضيدان : عشق يعني دوست

داشتن بدون فرمول. (جمله عاشقانه : آه... عزيزم به اندازه سطخ زير

منحني دوستت دارم) عشق از

ديدگاه بقال سر کوچه: والا دوره ما عشق مشغ نبود که, ننمون رفت و اين

سکينه خانم رو واسمون گر

+ نوشته شده در  دهم اردیبهشت 1385ساعت 11:17  توسط محمد  | 

یه عاشق...

 يه عاشق بي قايق تو درياها
چشماشو مي بنده تو روياها
من عاشق بي قايق تو درياها مي ميرم
چشمامو مي بندم بي روياها مي ميرم
ميرم و مي ميرم آسوده ميشم از عشق
ميرم و مي ميرم
جشن تولد مرگمو براي تو زير آب ميگيرم
يه زيبا نگاهش به موجا
يه عاشق بي ساحل تو دريا
پرياي دريا من امشب مي ميرم
از عشق يه زيبا من امشب مي ميرم
+ نوشته شده در  دهم اردیبهشت 1385ساعت 11:5  توسط محمد  | 

دفتر عشـــق كه بسته شـد

ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم

خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون

به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود

بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو

بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم

غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم

چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم

دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو

آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه

دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه

بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو

ازاون كه عاشقــــت بود

+ نوشته شده در  ششم اردیبهشت 1385ساعت 17:16  توسط محمد  | 

من بهار...

من بهار را نمی خواهم

آخه آرزو هام همیشه  .....همیشه در بهار مدفونند

من می خوام  همیشه دستام توی سرمای پاییز یخ کنند ........چون اونوقت دستهای مهربونت چه شیرین گرمشون می ککن

من نمی خوام سبزه های نو ی بهاری رو له کنم

دوست دارم با تو زیر درختهای کهنسالی که لخت از برگن قدم بزنم

دوست دارم صدای خش خش برگها رو با زمزمه های صدای تو حس کنم

آخه برگهای زرد روی زمین بهم میگن به بهار دل نبند ......

آخه برگای خزان زده بهم میگن بی بهار هم می شه زندگی کرد

اما میدونی من تو گوش برگا چی میگم ؟؟؟

بهشون می گم بی بهار بودن آره ........اما بی عشق نبودن هرگز

+ نوشته شده در  ششم اردیبهشت 1385ساعت 17:15  توسط محمد  | 

 

 

من در خلوت تنهایی خویش تا اخرین نگاه در انتظار خواهم نشست و آنگاه

که از دیدم خارج شدی ........

.......باز هم بهار است و ابر و باران

بهار را دریاب که هر آغازی را پایانیست و انتهای هر بهاری سرمای خزان

بهار را دریاب

+ نوشته شده در  ششم اردیبهشت 1385ساعت 17:14  توسط محمد  | 

تو از...

تو از صندوقچه خاک گرفته قلبم بار دیگر شوق یک عشق را بیدار کردی و چشمان گرد گرفته ام را به سوی یک افق تازه گشودی

بمان با بهار

+ نوشته شده در  ششم اردیبهشت 1385ساعت 17:12  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  ششم اردیبهشت 1385ساعت 17:11  توسط محمد  | 

...

+ نوشته شده در  ششم اردیبهشت 1385ساعت 17:6  توسط محمد  | 

ابتدا نيّت کرده و سپس بر روی عکس دوبار کليک نماييد

 
 

 

برای طالع بینی بر اساس سال تولد روی سال تولدت کلیک کن

 

موش گاو ببر گربه اژدها مار اسب بز ميمون خروس سگ خوك
1291 1292 1293 1294 1295 1296 1297 1298 1299 1300 1301 1302
1303 1304 1305 1306 1307 1308 1309 1310 1311 1312 1313 1314
1315 1316 1317 1318 1319 1320 1321 1322 1323 1324 1325 1326
1327 1328 1329 1330 1331 1332 1333 1334 1335 1336 1337 1338
1339 1340 1341 1342 1343 1344 1345 1346 1347 1348 1349 1350
1351 1352 1353 1354 1355 1356 1357 1358 1359 1360 1361 1362
1363 1364 1365 1366 1367 1368 1369 1370 1371 1372 1373 1374
1375 1376 1377 1378 1379 1380 1381 1382 1383 1384 1385 1386

+ نوشته شده در  چهارم فروردین 1385ساعت 19:31  توسط محمد  | 

اگه...

اگه چشمات مشكي يا عسلي دوست دارم

اگه موي تو كوتاست يا كه بلند دوست دارم

اگه چون دوستم داري ميخواي اذيتم كني هر چقدر مي خواي اذيتم بكن دوست دارم

وقتي با برق چشات چشماموادب ميكني دو تا چشم من مي خوان بهت بگن دوست دارم

وقتي كه دستم ومي گيري ونازش ميكني تو دلم داد ميزنم هزار دفعه دوست دارم

وقتي كه نگام به نيمرخت عمود اين لبام دوتاشون ميخوان درگوشت بگن دوست دارم

اگه آرزوي ناز دوستم داري فقط يه بار درگوشم حالا نه بعدا"بگو دوست دارم

+ نوشته شده در  چهارم فروردین 1385ساعت 19:28  توسط محمد  | 

وقتی...

چقدر دوستم داری گفتی اندازه ستاره های آسمون

وقتی نگاه کردم آسمون ابری بود...

+ نوشته شده در  چهارم فروردین 1385ساعت 19:27  توسط محمد  | 

در وفای...

+ نوشته شده در  چهارم فروردین 1385ساعت 19:26  توسط محمد  | 

ok


Era - Don't You Forget...
(download: 1.7mg)

بوي گندم مال من
هر چي كه دارم مال تو
يه وجب خاك مال من
هر چي مي كارم مال تو

+ نوشته شده در  بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 15:26  توسط محمد  | 

با اشک...

+ نوشته شده در  بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 15:25  توسط محمد  | 

درد...

+ نوشته شده در  بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 15:25  توسط محمد  | 

گلم...

گلم , ستاره , چیدنی

سراغ ما رو هم بگیر

پروانه ای , پریدنی

تو از بهار و گل شدن

من از همیشه پر زدن

شدم رفیق قاصدک

چه عطری داره یاسمن؟!

یکی روی درا نوشت

خدا بَدِ با سرنوشت

کاشکی بشه بارون بیاد

پاک بشه جمله های زشت

پیامی برده هدهدم

من از ترانه پر شدم

منُ نفس بکش غزل

آهای خودِ خودِ خودم

+ نوشته شده در  بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 15:20  توسط محمد  | 

وقتی رفتی...

وقتی رفت پرنده های کوچه بی دونه شدن


عابرا  رفتنشو دیدن و دیوونه شدن


وقتی رفت . حاشیه درختامون طلایی بود


ماه تو آسمون بود و قحطی روشنایی بود


وقتی رفت یه قطره اشک از شهر چشماش جاری بود


همونو ازش گرفتم آخه یادگاری بود

+ نوشته شده در  شانزدهم اسفند 1384ساعت 16:50  توسط محمد  | 

فرزندان...

فرزندان ِ آدم ... زمين را تکه تکه کردند و بر سر هر وجب

خون ها ريختند ... الهی شکر که آسمان را تکه شدنی

نيافريدی ...

 

+ نوشته شده در  نهم اسفند 1384ساعت 11:28  توسط محمد  | 

د ختره تازه اول بلوغه دلش...

+ نوشته شده در  نهم اسفند 1384ساعت 11:27  توسط محمد  | 

خدایا...

 
ده در  يکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 17:18  توسط مهدی
+ نوشته شده در  نهم اسفند 1384ساعت 11:24  توسط محمد  | 

اونا...

اون که می گفت :  جونش به جونت بنده       

                                     حالا داره به گریه هات می خنده

 

اون که می گفت : بدون تو میمیره              

                                 

                                    دوروغ میگه دلش جنس کویره

 

دروغ می گفت : تو گوش نده به حرفاش           

            

                                  نگو هنوز می خوای بمونی باهاش

 

خیال نکن بدون اون می میری       

 

                                 بذار بره نباشه جون می گیری

 

+ نوشته شده در  نهم اسفند 1384ساعت 11:23  توسط محمد  | 

میذونی...

میدونی قشنگی راه رفتن زیر بارون چیه؟

                            اینه که هیچ کس اشکاتو نمی بینه.

I miss you

+ نوشته شده در  نهم اسفند 1384ساعت 11:22  توسط محمد  | 

مطالب قدیمی‌تر