ای اشک...

تو می آیی
می دانم که می آیی...
تو را دیشب من از لحن عجیب بغض ها یم*خوب
فهمیدم...
تو را بی وقفه از بارن پاک چشم هایم*سیر نوشیدم
تو می آیی...می دانم که می آیی
و بر ابهام یک بودن*نگین آبی احساس می بندی*
واز تکرار پوچ لحظه های سرد تنهایی*
مرا بر نبض پر کار شکفتن می نشانی...
تو می آیی...خوب می دانم
که پروانه نشانت را میان قا صدک ها دید
میان قاصدک هایی که از من تا نهایت!دور می شد
تو می آیی و من را از نگاه سرد آیینه*شبیه پسری
ازجنس یک پرواز*
میان گرمی دستان پر مهرت دوباره*باز می گیری
تو می آیی و من این را
شبیه حجم یک بوییدن مطبوع از آواز اقاقی های
سرگردان!
شبیه یک قنوت سبز نیلوفر میان برکه ای عریان*
دوباره*خوب*فهمیدم!
تو می آیی*می دانم*خوب می دانم که می آیی
و من را*در حریم امن چشمانت*به آرامش*
به فردایی پر از شوق و تپش ها یی مقدس!
می رسانی...
تو می آیی*خوب می دانم که می آیی...

اگر خداوند يک آرزوی انسان را بر آورده می کرد ؛
من آرزو می کردم
دوباره ديدن تو را
و تو آرزو می کردی

نجوای عاشقانه
![]()
اگر خداوند يک آرزوی انسان را بر آورده می کرد ؛
من آرزو می کردم
دوباره ديدن تو را
و تو آرزو می کردی
هرگز نديدن مرا
آنگاه نمی دانم به راستی خداوند کدام را می پذيرفت؟
هرگز نديدن مرا
آنگاه نمی دانم به راستی خداوند کدام را می پذيرفت؟
چه کسی باور کرد ![]()
جنگل جان مرا![]()
آتش عشق تو خاکستر کرد![]()
می توانی تو به من ![]()
زندگانی بخشی![]()
یابگیری از من![]()
انچه را می بخشی![]()


من وتو متل دو خط موازی؟
نه ، نه !
من تو مثل ودو خط متنافر ؟
نه ، نه !
لا اقل ما توی یک صفحه خالی هستیم !
چه فایده که من ، دهانت را بوییدم و کلامی از عشق هرگز!
چه فایده که گوشهایم زنگ زد و تو حتی صدایم نکردی !
چقدر ما مثل همیم پر از علامت سئوال و پر از تعجب !
و مغرورتر از هم !
درست مثل شعرم!
یادم آمد!
یافتم!
من و تو دو پاره خطیم!
که هیچ وقت امتداد نیافته ایم .
چه کسی ما را امتداد خواهد داد؟
تو؟
من؟
خدا؟
نه ، نه !
من و تو از همه مغرورتریم.!
تقديم به هم نفسم !! .. 
وقتي نگاه مي کردم از گل به خار رسيدم
به گل گفتم :پروردگارا ! .. چه فلسفه اي ست در اين همسايگي و چه حکمتي ست در اين بيگانگي؟؟..
با يه مشت خاطره ي خوب و بد مگه ميشه تا ابد زندگي کرد؟!.. همه جا اشکام سرازير و دل از زندگي سيره .. سيره .. دل داره ميميره و ميره پي کارش ...
اي عزيز!
اي جان من!
.. من براي مرگ خود يک بهانهميخواهم ... 
يک بهانه ي پوچ عاشقانه مي خواهم ...
از غمي که مي داني .. با تو بودنم مرگ ست .. بي تو بودنم هرگز! ..
اگر بهانه اين باشد ..
من بهانه مي گيرم و عاشقانه ميميرم
می بینمت باران می بینمت ابر
می بینمت باران با اندکی صبر
می بینمت چشمه می بینمت رود
یاران همه رفتند دنیای من بدرود

كاش مي شد مثل يك حس لطيف
لا به لاي آسمان پر نور شد
كاش ميشد چادر شب را كشيد
از نقاب شوم ظلمت دور شد
كاش مي شد از ميان ژاله ها
جرعه اي از مهرباني را چشيد
در جواب خوبها جان هديه داد
سختي و نامهرباني را نديد
كاش ميشد با محبت خانه ساخت
يك اطاقش را به مرواريد داد
كاش مي شد آسمان مهر را
خانه كرد و به گل خورشيد داد

چه میکنه شیطونکه یاهو ............
(جمله عاشقانه : خداوند همه
جوان ها را به راه راست هدايت کند) عشق از ديدگاه دختر حاج آقا: آه...
يعني مي شه بدون اينکه بابام
بفهمه من عاشق بشم؟ ( جمله عاشقانه : ندارد) عشق از ديد يک ر
ياضيدان : عشق يعني دوست
داشتن بدون فرمول. (جمله عاشقانه : آه... عزيزم به اندازه سطخ زير
منحني دوستت دارم) عشق از
ديدگاه بقال سر کوچه: والا دوره ما عشق مشغ نبود که, ننمون رفت و اين
سکينه خانم رو واسمون گر