سلام به نازنینی که دیروز عاشقیمان مرا بیش از غرورش دوست می داشت،اما امروز عاشقی که بالا رفتن از صخرها کمی دشوار تر است،غرورش را بیشتر از من دوست دارد.
هراسی نیست(( ما دل و دیده سپردیم به طوفانه بلا))
من دوست ندارم به قدر پلک بر هم زدن یک گل سرخ برنجی و دوست ندارم با این چند سطر پاسخ آشفته دست روی نقطه امتداد عشق بگذارم و با دست آویز مشتی خاطره که نمیدانم یادت هست یا نه، اجازه ی یک هفته تحمل بگیرم،اما تمام آ رزوی بودنت، ماندنت و خواندنت به خاطره تولدی بود که نه روز تولد من است، نه روز شکفتنه تو. شاید روز آغاز هر دویمان باشد.
من هم دوست دارم درست برعکس دیروز عاشقیمان خیلی بیشتر از تو،کاریش هم نمی شود کرد این احساس است که هنوز با وجود تمام رنجش ها و سرزنش ها در قلبم حکم میراند و فرمان روایی میکند و من گمان میکنم همیشه حرف،حرف اوست.
من دری که با کلید آن ترا شناختم هرگز نخواهم بست حتی اگر تمام عاقلان دنیا مرا به جرم راندن عقل از پنجره تفکر پای میز محاکمه ببرند به جرغت میگویم خیلی پررنگ تر از دوست داشتن تو،دوستت دارم اما نه مثل قدیم.
من مدتهاست که هر چی میگذره بی دلیل بیشتر دوستت دارم اما این بار نه مثل مجنون،نه مثل لیلی و نه مثل تمام انهایی که با جهت یابی علت اسطوره شدند،تنها مثل خودم،مثل بهار تا هروقت که بخواهی
دوستت دارم
مراقب چیزهایی که شکستند وکاریشان هم نمی شود کرد و مراقب آنهایی که هنوز هم میشود مانع شکستنشان شد،باش ،باز هم برایت مینویسم اما این بار دیگر کافیست.
هر کس که گفت:بهر تو مردم دروغ گفت
من راست گفته ام که برای تو زنده ام