براستی ان کس که چتر را افریدعاشق بود ، نه آدم بود

چشمک قناریا رو بشمرم٬ آدمای بی گناهُ بشمرم
لحظه های ناتمومُ بشمرم٬ عشقایی که شد حرومُ بشمرم
اما...
تک ستاره چشم بودی و رفتی٬ نقطه ای بی صدا بودی و رفتی
چشمت اون قناری بود که گذشت٬بی گناه تو جام گذاشتیُ برفتی
لحظه ای بودی و رفتی چه گذشت؟٬عشق من بودی و رفتی چه گذشت؟

رو بخار پنجره عکس تورونقاشی کردم
یادم افتاد که تو گفتی میرمو زود بر میگردم
حالا ازروزی که رفتی شیشه ها غبار گرفته
درو دیوار اتاقم رنگ انتظار گرفته
هنوزم به دوری تو دل من عادت نکرده
یه صداییه توگوشم که میگه اون بر میگرده
ازهمون وقتی که رفتی پشت هم بارون میباره
اخه این بارونا بدجور تورو یاد من میاره
واسه من جدایی از تو مثل قهر شب با ماهه
لااقل کاش میدونستی یکی اینجا چشم براهه
روی دیوارا نوشتم واسه من عزیزترینه
به خدا دیدن چشمات ارزوی اخرینه
اخرین خواهش قلبم از خدا فقط همینه
چشمای منتظر من دوباره تورو ببینه
|
توی این دنیای بی حاصل بودن |
شرمنده انیم که در روز مکافات
اندر خور عفو تو نکردیم گناهی...
|
يعني ميشه؟ يعني ميشه يک بار ديگر کوير سوزان عشقمان را با آب زلال چشمه دوستي آبياري کنيم؟ يعني ميشه يک بار ديگر بذر دوست داشتن را در قلب هاي سردمان بپاشيم؟ يعني ميشه يک بار ديگردرحالي که گرماي دست هاي همديگررا حس مي کنيم زيرسايه درخت زيباي محبت بنشيم وبا تمام وجود مان زلالي و پاکي چشمه دوستي را احساس کنيم يعني ميشه يک بار ديگر در حالي که چشم هايمان و قلب هايمان و تک تک اجزاي بدنمان با هم آواز زيباي عاشقي را سر مي دهند در مقابل هم بنشينند يعني ميشه يک بار ديگر غم و غصه و درد و دوري از هم را در صندوقچه خاطراتمان بگذاريم و آنها را به دست فراموشي بگذاريم و آنها را به سرزمين خاکستري بدون عشق ببرد؟
می رسد روزی که بی من زندگی را سر کنی مرگ عشق را باور کنی می رسد روزی که تنها در کنار عکس من شعرهای کهنه ام را مو به مو از بر کنی
|
|
يعني ميشه؟ يعني ميشه يک بار ديگر کوير سوزان عشقمان را با آب زلال چشمه دوستي آبياري کنيم؟ يعني ميشه يک بار ديگر بذر دوست داشتن را در قلب هاي سردمان بپاشيم؟ يعني ميشه يک بار ديگردرحالي که گرماي دست هاي همديگررا حس مي کنيم زيرسايه درخت زيباي محبت بنشيم وبا تمام وجود مان زلالي و پاکي چشمه دوستي را احساس کنيم يعني ميشه يک بار ديگر در حالي که چشم هايمان و قلب هايمان و تک تک اجزاي بدنمان با هم آواز زيباي عاشقي را سر مي دهند در مقابل هم بنشينند يعني ميشه يک بار ديگر غم و غصه و درد و دوري از هم را در صندوقچه خاطراتمان بگذاريم و آنها را به دست فراموشي بگذاريم و آنها را به سرزمين خاکستري بدون عشق ببرد؟
می رسد روزی که بی من زندگی را سر کنی مرگ عشق را باور کنی می رسد روزی که تنها در کنار عکس من شعرهای کهنه ام را مو به مو از بر کنی
|