تبليغاتX
خدایا سرای محبت کجاست؟

خدایا سرای محبت کجاست؟

فقط لب بده

+ نوشته شده در  سی ام آبان 1384ساعت 13:54  توسط محمد  | 

بود و نبود

 

        در فرآهنگ آرزوهایی که نبود

                         من چشمآغوش لحظه ای بودم           

                                            که تکرار خود نباشد؛                 

                                                                ونبود .     

+ نوشته شده در  بیست و هشتم آبان 1384ساعت 13:50  توسط محمد  | 

توپ نه................

+ نوشته شده در  بیست و هشتم آبان 1384ساعت 13:49  توسط محمد  | 

اره خدا .......

+ نوشته شده در  بیست و هشتم آبان 1384ساعت 13:47  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم آبان 1384ساعت 13:46  توسط محمد  | 

سختی............

 

 

 

چه سخت بود از دست دادن تنها اميد

چه سخت بود ويرانی کاخ آرزو

چه سخت بودواژگون شدن يک دنيا  اعتماد

چه سخت بود در هم شکستن امارت شيشه ای عشق

ولی همه ی اينها در کمتر از دقيقه ای بر سر من آوار شد ومن ماندم تجربه تلخ شکست در

عشــــــــــــــــــــــــق

چه طور ميتونستم تحمل کنم؟

چه طور ميتونستم باور کنم؟

چه طور ميتونستم به خودم بقبولونم که ديگه برای او عزيز ترين نيستم

چه طور ميتونستم تصور کنم  اونی که با کمک دستهای مهربونو مردونش يه روزی کاخ آرزوهامو

ساختم الان چطور داره باز با همون دستها اون امارت رو رو سرم خراب ميکنه؟

آخه اون که ميدونست من دل نازکم

اون که ميدونست از هراس حرفی که شايد هيچوقت زده نشه ميميرم

اون که ميدونست ازهجرت پرستويی که شايد هيچوقت به سفر نره ترک بر ميدارم

 

تا رسيدن به خونه دهها بار بغضم ترکيد ولی يه جوری اونو مخفی کردم تا کسی نپرسه که چی شده

آحه جوابی برای گفتن نداشتم

چی ميگفتم؟

شايد بگيد قسمت اين بود!!!

ولـــــــــــــــــــــــــی

چرا نميخواهيم بفهميم که: قسمت رو خودمون رقم ميزنيم؟

چرا نميخواهيم بفهميم که:از ماست که بر ماست؟

+ نوشته شده در  بیست و هشتم آبان 1384ساعت 13:45  توسط محمد  | 

مي خوام يه قصري بسازم پنجره هاش آبي باشه

من باشم و تو باشي و يك شب مهتابي باشه

مي خوام يه كاري بكنم شايد بگي دوستم داري

مي خوام يه حرفي بزنم كه ديگه تنهام نذاري

 

امشب مي خوام تا خود صبح فقط برات دعا كنم

براي خوشبخت شدنت خدا خدا خدا كنم

 

مي خوام برات از آسمون ياسهاي خوشبو بچينم

مي خوام شبها عكس تو رو تو خواب گلها ببينم

مي خوام كه جادوت بكنم هميشه پيشم بموني

از تو كتاب زندگي يه حرف رنگي بخوني

امشب مي خوام براي تو يه فال حافظ بگيرم

اگر كه خوب در نيومد به احترامت بميرم

امشب مي خوام رو آسمون عكس چشاتو بكشم

اگر نگاهم نكني ناز نگاهتو بكشم

 

امشب مي خوام تا خود صبح فقط برات دعاكنم

براي خوشبخت شدنت خدا خدا خدا كنم

 

مي خوام تو رو قسم بدم به جون هرچي عاشقه

به جون هرچي قلب صاف رنگ گل شقايقه

يه موقعي فكر نكني دلم واست تنگ نمي شه

فكر نكني اگه بري زندگي كمرنگ نمي شه

        این ترانه را واسه سما جونم نوشتم

+ نوشته شده در  بیست و سوم آبان 1384ساعت 12:43  توسط محمد  | 

اگه عاشق شدی

     اگه عشقی تو قلبت خونه کرد

  خدا کنه

             مستأجر نباشه!!

 

 

    خودمونیم

               حالا

                     عشقِت

                         واسه قلبت

                                   مستــأجره

                                               یا ...

+ نوشته شده در  بیست و یکم آبان 1384ساعت 10:54  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  بیست و یکم آبان 1384ساعت 10:42  توسط محمد  | 

عشق واقعی...

 

     آرزو دارم که عشقها اینقدر واقعی باشه ولی به اینجاختم نشه

 

+ نوشته شده در  شانزدهم آبان 1384ساعت 12:59  توسط محمد  | 

‏من گرفتار سنگيني‌ سکوتي‌ هستم
‏که گويا قبل از هر فريادي لازم هست
‏من تمام هستيم را در نبرد با سرنوشت
‏در تهاجم با زمان
‏اتش زدم
‏کشتم
‏من بهار عشق را ديدم ولي‌ باور نکردم
‏يک کلام در جزوه هايم
‏هيچ ننوشتم
‏من ز مقصد ها پي‌ مقصود هاي پوچ افتادم
‏تا تمام خوبها رفتندو خوبي‌ ماند در يادم
‏من به عشق منتظر بودن
‏همه صبرو قرارم رفت
‏بهارم رفت
‏عشقم مرد
‏يارم رفت

+ نوشته شده در  چهاردهم آبان 1384ساعت 8:49  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  دوازدهم آبان 1384ساعت 8:40  توسط محمد  | 

بشناس مرا

بشناس مرا حکایتی غم گینم

  افسانه تیره ی شبی سنگینم

تلخم کدرم شکسته ام مسمومم

 ای دوست شسناختی مرا من اینم

من اینمو غرق خستگی آمده ام

ویرانمو از شکستگی امده ام

از شهره یگانگی فراموشش کن

از شهره هزار دستگی امده ام

آنجا با هرکه زیستم کشت مرا

هر غم خونی به خون آغشت مرا

صدها دستی که دوست می خواندمشان

صدها خنجر شکست در پشت مرا

انجا که کسی به من بپیوندد نیست

صبحی که بروی ظلمتم خندد نیست

زنجیر فراوانه فراوان امّا

چیزی که مرا به زندگی بندد نیست

من اینمو غرق خستگی امده ام

ویرانمو از شکستگی آمده ام

من اینمو غرق خستگی امده ام

ویرانمو از شکستگی آمده ام

از شهره یگانگی فراموشش کن

از شهره هزار دستگی امده ام

 

+ نوشته شده در  پنجم آبان 1384ساعت 11:46  توسط محمد  | 

دختران ایرونی

+ نوشته شده در  چهارم آبان 1384ساعت 8:32  توسط محمد  | 

عزیزان خوشحال می شم وارد ارشیو وبلاگ بشید

+ نوشته شده در  چهارم آبان 1384ساعت 0:37  توسط محمد  | 


برای تو که می نویسم همه ی هیبتم ترانه است .
وقتی تو برام
تــرانـه می نویسی ،
فکر کن که من
چگونه
ســاکتم
گفته بودم :
میانه ام با انتظار بد نیست .
نه با بی سببی ...

قدری هم عاشقانه بنویسم ...
که تنها تصور این که قرار است تا برای تو بنویسم
خودش شوری ست تا شوقی برانگیزد .
که تنها در آن وقت
من
به زندگی
نشسته ام .
+ نوشته شده در  سوم آبان 1384ساعت 23:47  توسط محمد  | 

  هیچ متن و شعری برای نوشتن پیدا نکردم

که به این تصویر بیاد و بتونه حال منو بگه

ولی چون این دوست دارم گذاشتم

متنش با شما؟

 

+ نوشته شده در  سوم آبان 1384ساعت 23:44  توسط محمد  | 

حرفای دلتنگی خودم

 امروز دلم خیلی گرفته بود خواستم خودمو از سنگ کنم . خواستم به کوی عاشقان در ببندم .خواستم از همه بگریزم و از تموم دنیا دل خودمو باز بگیرم.دیم دلی دیگر وجود نداره که بتونم اونو از همه پس اش بگیرم. و این بار می خواهم همون دلی که نامش سنگ شده رو از همه پس اش بگیرم . چرا که در تنگنای سینه ی حسرت کشیده ام  گهواره ی بصیرت مردان نهفته است. و ای دلی که جز غم دوستان چیزی نصیبت نشدچراکه هم اش کار حسودان بوده وبس چرا که۰(غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل       شاید که چو وابینی . خیر تو همین باشد)آری نصیب من از این همه خاک تیره و تاریک عشق چیزی نبود جز غم   جدایی از دوستانی به ظاهر خوش .

شاعر چه خوب وصف می کند دوستان بی دل را:  

دوستی با هر که کردم  سمبل نیرنگ بود         ظاهرا اهل خلوص وباطنا صد رنگ بود

دوستی با هر که کردم زد به قلبم خنجری     آشیان هر جا گزیدم شئ نصیب دیگری

و ای دل. محبت ناپایدار روزگار بیهوده و فریبنده است پس ای دوستم فرصت را برای نیکی کردن به یاران خود غنیمت بدان.

دل خراب من دگر خراب تر نمی شود        

                                         که خنجر غمت از خراب تر نمی زند

+ نوشته شده در  سوم آبان 1384ساعت 23:42  توسط محمد  | 

  و تو را از خويشتنم خواهم راند
و احساس با تو بودن را در خود خواهم کشت
ديگر خاتراتم را بر برگهای زرين نخواهم نگاشت 
 ديگربايد از جدائی سخن گفت
پس سخنی از ماندن نگو
زيرا من امشب عشق رش در پستوی نهان                 
خانه خواهم سوزاند
                                     

                                                          زود گذر کن از دلم             
و از هجوم عشق تنهایی
به ذره ذرهء دلم شکسته ام
رسيده ام به انتهای خواهشم من امشب دست از تو شسته ام
زود گذر کن از دلم

زود گذر کن از دلم...............


+ نوشته شده در  سوم آبان 1384ساعت 23:40  توسط محمد  | 

غروب غم آلود

در تمام لحظه هايم
هيچ كس خلوت تنهاييم را حس نكرد
آسمان غم گرفته
هيچ گاه بركه طوفانيم را حس نكرد
آنكه سامان غزلهايم از اوست
بی سرو سامانيم را حس نكرد

                                                                  

انتظار

من صدای نفسهای تو را كه مرا می خواند در آن سوی اين ديار می شنوم
احساس ميكنم گرمی دستانت را و شوق نگاهت را به تماشا می نشينم تا تو بيايی
عبور بايد كرد عبور از ورای اين فواصل بسيار و من عبور می كنم با تو آن هنگام كه من تو را
احساس می كنم درون سينه ام و تو مرا ای همنفس آری عبور می كنم با تو از ورای اين فواصل بسيار

                                                           تقدیم بر امام زمان عج دوست همیشگی ام

دوستت دارم


هميشه دلتنگ تو ام وامروزاز هميشه دلتنگ تر
در اين چهار ديواری سكوت وسكون حكم فرماست. سراسر خانه بوی غربت ميدهد.
بوی جدايی.ومن هر لحظه در اين ماتم سرا.فرياد را آواز ميكنم و تو را می خوانم.به
سويم باز آی


 می خوام  ثابت کنم که منم دوستت دارم.نازنین

+ نوشته شده در  سوم آبان 1384ساعت 23:39  توسط محمد  | 


عشق

اگر واقعيتی به نام دوست داشتن وجود داشته باشد
بدان كه جزيی از من شدی و برای هميشه در قلب
شكسته من جايی پيدا كردی به خاطراتت نگران هستم
چون برايم پيش از هر چيز مهم هستی اگر خورشيد
تابيدن را .ماه درخشيدن را .ستاره چشمك زن را.ابر
باريدن را از ياد برم ::. هرگز تو را از ياد نمی برم

 دوستت دارم و تو هم دوسم بدار.

 

+ نوشته شده در  سوم آبان 1384ساعت 23:33  توسط محمد  | 

             شرح پریشانی     

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید     داستان غم تنهایی من گوش کن

قصه ی بی سر وسامانی من گوش کنید      گفت وگوی من و یرانی من گوش کنید

شر این جان سوز نگفتن تا کی ؟             سوختم .سوختم این راز نهفتن تا کی؟

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم              ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

عقل ودین باخته .دیوانه رویی بودیم            بسته ی   سلسله ی سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسه غیر از من ودل بند  نبود          یک  گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت             یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او                داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بس که دادم همه جا شر دلارایی او                 شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او 

این زمان عاشق سر گشته فراوان دارد            کی سر برگ من بی سرو سامان دارد؟

 

+ نوشته شده در  سوم آبان 1384ساعت 23:32  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  سوم آبان 1384ساعت 12:36  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  سوم آبان 1384ساعت 12:8  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  دوم آبان 1384ساعت 22:12  توسط محمد  | 

هرگز نگو ....... هرگز نگو............................. هرگز نگو که دوست داری اگر حقیقتا بدان اهمیت نمیدهی درباره احساس سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد هرگز دستی را نگیر وقتی قصد شکستن قلبش را داری هرگز نگو برای همیشه وقتی میدانی که جدا میشوی هرگز به چشمانی نگاه نکن وقتی قصد دروغ گفتن داری هرگز سلامی نده وقتی میدانی که خداحافظی در پیش است به کسی نگو که تنها اوست وقتی در فکرت به دیگری فکر میکنی قلبی را قفل نکن وقتی کلیدش را نداری شهادت مولای متقیان علی ((ع)) را به همه شما دوستدارانش تسلیت میگویم التماس دعا از همتون معذرت میخوام که دیر آپ میکنم و نمیتونم بهتون سر بزن آخه درگیر درسهام هستم ۲۰ واحد دارم باید یه جوری پاس بشه عذر خواهی مرا پذیرا باشید
+ نوشته شده در  دوم آبان 1384ساعت 21:12  توسط محمد  | 

عشق

عشق
خیلی دلم براتون تنگ شده بود ممنون از اینکه کلبه تنهائی مرا با حضور سبزتان خالی نگذاشتید

و هر گز فرا موش نکنید دعای بزرگی که فرمود:(( خدایا به هر که دوست میداری بیاموز که عشق از زندگی کردن برتر است و به هر که دوست تر میداری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است))

این را نوشتم چون دیدم اکثر بازدید کنندگان از وبلاگم هر کدام به نحوی عاشقند

این جمله را سر لوحه عشقتان قرار دهید............ عشقتان پایدار باد

+ نوشته شده در  دوم آبان 1384ساعت 21:10  توسط محمد  | 

مرا عمري به دنبالت كشاندي سرانجامم به خاكستر نشاندي ربودي دفتر دل را و افسوس كه سطري هم از اين دفتر نخواندي گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت پس از مرگم سركشي هم فشاندي گذشت از من ولي آخر نگفتي كه بعد از من به اميد كه ماندي

+ نوشته شده در  دوم آبان 1384ساعت 18:23  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  یکم آبان 1384ساعت 17:6  توسط محمد  | 

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم؟

تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم

+ نوشته شده در  یکم آبان 1384ساعت 16:39  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  یکم آبان 1384ساعت 16:38  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  یکم آبان 1384ساعت 16:37  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  یکم آبان 1384ساعت 16:35  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  یکم آبان 1384ساعت 16:33  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  یکم آبان 1384ساعت 13:50  توسط محمد  |